چهارشنبه 08 دي 1395 , 10:46




شهادت در راه خدا در جوار حضرت مسیح / عکس

در آستانه سال جدید میلادی، گذری خواهیم داشت بر روایت زندگی شهید «ادموند بالیانس خانقاه» شهید مسیحی استان گلستان که در سطور زیر زندگینامه ایشان را مرور می کنیم:
شهید ادموند بالیانس خانقاه در اردیبهشت ماه سال 1342 در روستایی به نام گلستان در حاشیه شمالی غربی شهر فاضل آباد استان گلستان بدنیا آمد. ادموند تا هفت سالگی در پناه قلب و خرد پدر و مادر کشاورز خود قرار داشت تا اینکه روانه مدرسه ابتدایی روستای محل تولد خود شد. شهید ادموند تحصیلات خود را در دوره های راهنمایی و دبیرستان تا اخذ مدرک دیپلم با موفقیت ادامه داد و سپس در رشته پزشکی کنکور سراسری نیز شرکت نمود اما شرکت او در کنکور همزمان با فرا رسیدن موعد رفتن به خدمت سربازی شد و لذا ادموند توفیق خدمت به وطن را از دست نداد و علارقم تمام توصیه هایی که برای ادامه تحصیل او در رشته پزشکی به ایشان شده بود لیکن با این وجود او برای مبارزه با دشمن عازم میدانهای نبرد حق علیه باطل گردید.
خواهرش چگونگی رسیدن ادموند به جایگاه شهدا و همنشین شدنش با اولیا ءخداوند را آشکارا برزبان می آورد و می گوید: ادموند تا پیش از سربازی بچه ها را بدون پول درس میداد و همیشه به من میگفت: این بچه ها چه گناهی کردند پول ندارند درس بخوانند. آن زمان یک روزنامه ارمنی چاپ می شد و ادموند میرفت و این روزنامه ها را تحویل میگرفت و پخش می کرد و با درآمدی که از این کار بدست می آورد بچه های یتیم و آنهایی که بی پول و فقیر بودند را با هزینه خودش به اردو می برد.
خواهر ادموند می گوید: گاهی وقتها ادموند به من زنگ میزد میگفت: خواهر میشه امروز من بچه های مدرسه را بیارم حمام خانه شما. من میگفتم: ادموند جان این چه حرفیه هروقت دوست داشتی بچه ها رو بردار بیار حمام کنند. ادموند بچه ها را می آورد خانه ما و می برد حمام. خودش پشت درمی ایستاد. لباس بچه ها را داخل حیاط می شست و خشک میکرد و بعد از اینکه بچه ها از حمام بیرون می آمدند لباسها را میداد به بچه ها و آنها هم با ذوق و شوق این لباسها را می پوشیدند و ادموند هم از اینکه توانسته بود خنده را بر لبان این بچه های معصوم بنشاند خیلی خوشحال می شد.
خواهرش ادامه می دهد: بعد از اینکه ادموند دیپلم خودش را گرفت بلافاصله در کنکور رشته پزشکی شرکت کرد اما ادموند اصرار داشت بعد ازکنکور به خدمت سربازی برود اما من با این تصمیم برادرم مخالف بود و دلیل آن هم این بود که نمرات درسی ادموند از همان کلاس اول ابتدایی خیلی عالی بود و ما برای آینده ادموند آرزوهای زیادی در سر داشتیم و دوست داشتیم ادموند به دانشگاه برود و به تحصیلات خودش در رشته پزشکی ادامه بدهد. اما ادموند نسبت به حمله دشمن به ایران خیلی تعصب داشت و معتقد بود باید رفت و در برابر دشمن مردانه ایستاد. من با وجود پافشاری ادموند خیلی تلاش کردم ادموند را از تصمیمی که گرفته بود منصرف نمایم و برای همین بارها و بارها به ایشان گفتم: ادموندجان الان موقع جنگه بیا کارتدریس را ادامه بده و سربازی نرو. اما با همه پافشاری های من ادموند باز هم از تصمیم خودش منصرف نشد و می گفت: نه خواهر جان اگه من نروم اون نرود و بقیه نروند پس سرنوشت مملکت چه خواهد شد. بنابراین وظیفه منه که بروم و درکنار دیگر بچه های رزمنده در برابر دشمن ایستادگی کنم. به هرحال ادموند همان سال 64 رفت ثبت نام کرد.
خواهر ادموند می گوید: پیش از رفتن ادموند به سربازی برای ادموند با یه دختر آشنا و اصیل شیرینی خورده بودیم. من چندبار به ادموند گفتم: ادموند جان با این دختر عقد بکن بعد برو سربازی. ادموند گفت: نه وضعیتم معلوم نیست. اگر من برم شهید بشم اون دختر گناهه. آینده اون تباه می شود و در نبود من سرگردان می شه. حالا اگه من رفتم و شهید نشدم و برگشتم بعد میرویم و عقد می کنیم. اما ادموند بعد از آن روز از پیش ما رفت و هنوز که هنوزه 30 ساله برنگشته تا برای ادموند عروسی بگیریم.

مسیر عاشقی ادموند به روایت خواهرش
وقتی رفت ثبت نام کرد برای سربازی افتاد بهداری و تمام دوسال خدمت سربازی در همین قسمت فعالیت می کرد. ادموند خیلی مرخصی نمی آمد و وقتی هم که میخواست بیاد قبلش به من زنگ میزد و از من میخواست برای رزمندگان از دوستان و آشنایان و همسایه ها دارو جمع کنم و میگفت: ما اینجا خیلی کمبود دارو داریم. برادرم همیشه نگران بچه های رزمنده و داروی آنها بود. گاهی وقتها هم می شد شبانه راه می افتاد می آمد و داروهایی را که من برای جبهه جمع کرده بودم می گرفت و می رفت. همان زمانهایی که ادموند در جبهه بود و شرایط جنگ هم سخت شده بود یک روز یک پاکت نامه ای از طرف دانشگاه علوم پزشکی به دست ما رسید. اما از آنجا که ادموند در جبهه بود مادرم پیگیر نامه ها نشد. اما با این وجود از دانشگاه علوم پزشکی مدام به مادرم زنگ میزدند و از ادموند میخواستند هرچه زودتر به دانشگاه علوم پزشکی مراجعه کند. مادرم هم بنده خدا هربار ماجرای جبهه رفتن ادموند را برای آنها شرح میداد و می گفت: پسر من جبهه رفته و الان اینجا نیست.
اما درست در همان زمان و در فاصله ای هزاران کیلومتری ازجایی که عزیزان ادموند بی صبرانه در انتظار بازگشت مهربان ترین فرزند دلبند خود هستند، ادموند درسنگر بهداری نشسته و برای خواهر از بازگشت زود هنگامش تا بیست روز آینده می نویسد. پس از تمام شدن نوشتن نامه، خیال ادموند از نوشتن نامه آسوده می شود. تنها کاری که باقی می ماند شمردن شبها و روزهایی است که باید بگذرند و او را هرچه زودتر برای شادمان ساختن خانواده روانه شهر و دیار خود نماید. چند روز از فرستادن نامه ادموند می گذرد که ناگهان صدای مهیب چندین و چند انفجار درفضای میدان نبرد و درست در منطقه ای که ادموند در آن حضور داشت می پیچد. با شنیده شدن صدای آن انفجارها ادموند در همان ابتدا دود سفیدی را میبیند که با سرعت درحال گسترش در بین بچه های رزمنده ایرانیست.
ادموند سرباز با تجربه بهداری است. بنابراین خیلی زود در می یابد دشمن منطقه را با گلوله های حاوی گازهای شیمیایی هدف قرار داده است. از این رو او می کوشد نیروها را از منطقه آلوده دور نماید. لیکن این کار میسر نمی افتد و خود ادموند نیز در مهلکه وحشتناکی که دشمن در عین بی شرمی برای رزمندگان ایرانی برپا نموده گرفتار میشود. پس از سپری شدن زمان و فرا گیر شدن گازهای شیمیایی در منطقه ادموند خیلی زود در می یابد حتی اگر زنده هم بماند روزگار راحتی نخواهد داشت اکنون گازهای نابودگر شیمیایی در تمام بدن او پخش شده اند. بنابراین درد آرام آرام بر قلب مهربان ادموند چیره میگردد و از آن زمان است که کشیدن نفسهایش با درد همراه میگردد.
ادموند پس از ظاهر شدن علایم تشدید شده گازهای شیمیایی خیلی زود در می یابد دیگر هرگز نخواهد توانست در برابر چشمان مادر و پدر و خواهرش لباس دامادی بپوشد. او اکنون میتواند صورت مهربان مادر را به هنگام شنیدن خبرشهادتش تجسم نماید. در همان حالی که هیچ امیدی به بازگشتن به نزد عزیزانش ندارد زیر لب خدایش را زمزمه مینماید.
ادموند نمایشی خیره کننده از شهادت در راه خداوند را در برابر قضاوت تمام ساکنان آسمان قرار میدهد. ادموند از یاد پدر نیز غافل نیست و میداند برای او به خاک سپردن ادموند عزیزش چه قدر دشوار و سخت خواهد بود. ادموند کم کم اثرات ویرانگر گازهایی را که در وجودش رخنه کرده اند در می یابد. ادموند دیگر نمی تواند نفس بکشد و در همان حال لبخند میزند و چشمانش را آرام می بندد و در اندک زمانی تمام وجودش در آرامشی ابدی فرو میرود و ناگهان خود را در جوار مبارک حضرت عیسی مسیح (ع) و مریم مقدس (ع) میبیند و پس از آن خداوند او را در برابر بهشت باشکوهی که تنها و تنها به گشته شدگان در راه خود ارزانی میدارد قرار میدهد. ادموند پاداش مهربانی هایش را با رستگاری در درگاه خداوند و سربلندی در پیشگاه مردمش دریافت میدارد. ادموند به شهادت میرسد لیکن در زادگاه ادموند خانواده ی او بی صبرانه در انتظار بازگشت او هستند تا تمام عمر با شادمانی در کنار ادموند زندگی نمایند.
خواهرش می گوید: در پایان این بیست روز بی صبرانه منتظر بودیم تا ادموند جلوی در خانه ظاهر شود و ما با همه وجود تمام شدن دوران سربازی اش را جشن بگیریم اما ادموند سر آن بیست روز نیامد. وقتی چند روز از آن بیست روزی که ادموند قولش را داده بود گذشت، چند روز ما نگران و وحشت زده ماجرای نیامدن ادموند را پیگیر شدیم اما بعد از مدتها پیگیری به ما گفتند: ادموند به همراه دیگر هم رزمانش توسط عراقی ها اسیر شده. بعد از شنیدن این خبرما سالها منتظر ماندیم تا اسرا آزاد شوند. پس از جنگ بود که یکی از دوستان شهید ادموند بالیانس خبر شهادتش را به خانواده می دهد.
منبع:دفاع پرس

















